مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
465
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و هفتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون دولت خاتون ، بديع الزمان را از عشق سيف الملوك آگاه كرد ، بديع الجمال را گونه از خجالت سرخ گشت و گفت كه : اين كار هرگز نخواهد شد كه انسيان با جنيان متفق نتوانند شد . دولت خاتون ، زبان به وصف سيف الملوك و خوبروئى و دليرى و حسن اخلاق او بگشود و پيوسته خوبيهاى او بر ميشمرد تا اينكه گفت : اى خواهر ، نخست بخاطر خداى تعالى ، پس از آن بخاطر من ، تو با او سخن بگو . اگرچه يك كلمه باشد . بديع الجمال گفت : اى خواهر ، اين سخن كه تو ميگوئى ، ننيوشم و درين كار ، فرمان ترا نبرم . دولت خاتون ، لابه آغاز كرد و پاهاى او را ببوسيد و گفت : اى بديع الجمال ، به حق شيرى كه من و تو آن را خوردهايم و به حق نقشهاى خاتم سليمان عليه السلم كه تو سخن من بپذير كه من در آن قصر استوار او را ضامن گشتهام كه روى تو بر وى بنمايم . ترا به خدا سوگند مىدهم كه يك بار تو صورت خويشتن بر وى بنماى و تو نيز او را ببين . القصه ، دولت خاتون لابه ميكرد و ميگريست و دست و پاى او همىبوسيد تا اينكه بديع الجمال راضى شد و گفت : بخاطر تو يك بار روى خود به دو بنمايم . آن هنگام ، دولت خاتون خوشدل گشته ، دست و پاى او را ببوسيد و بيرون آمده ، بقصرى بزرگ كه در ميان باغ بود ، درآمد . و كنيزكان را فرمود كه فرش در آن مكان بگستردند و تختى زرين بنهند و ظرفهاى زرين فروچينند . كنيزكان چنان كردند كه ملكه فرمود . پس از آن دولت خاتون نزد سيف الملوك و ساعد رفت و سيف الملوك را به رسيدن مقصود بشارت داد و به او گفت : تو با برادر خود ، ساعد بقصر باغ شويد و از ديدهء مردمان پنهان بايستيد تا من بديع الجمال را بازآورم . سيف الملوك با ساعد برخاسته ، به مكانى كه دولت خاتون دلالت كرده بود ، برفتند . تختى زرين و طعام و شربت در آنجا آماده ديدند . ساعتى بنشستند .